می روم
آسان تر از آنچه که تو فکر می کنی
هر چند پایان مه آلود است
وهر چند مسافر تنها
نرسیده آسمان به زمین
اما رسیده است
جان ها به لب
و احتمالاً
از گلوله به قلبراهی نیست
باید رفت هر چند پایان مه آلود است
وهر چند مسافر تنها ...
جاده بی پایان است
بین اتم های غروب
و مولکول های همیشه بازیگوش سراب
دیوانه وار
وسوسه می کند
راهی نیست
باید رفت
هر چند پایان مه آلود است
و هر چند مسافر تنها ...
گره های قالی را
باید باز کرد
اصل همان جاست
همان تار و پود
پرواز با بال نیست
بال هم پرواز نیست
رفتن پرواز نیست
هر چند پایان مه آلود است
.
هر چند مسافر تنها ...
سلام به همه دوستانی که تو این مدت به من
با نظرها و انتقادهایی که از این وبلاگ و دست نوشته های من داشتند کمک کردند.
می دونید وقتی صحبت از رفتن می شه اونم از نوعی که آدم خودش نمی دونه
کجا باید بره و اونو به کجا می برن خیلی سخته .
واقعا ً خیلی سخته که آدم بعد این همه سال از خونواده و فک و فامیل و رفقا
دل بکنه دو سال توی یه افق به نام غربت باشه و فقط حسرت اون روزا و
خاطراتش باهاش بمونه .
می دونید وقتی دارم این متن و می نویسم چقدر برام سخته ....
تا حالا همه جور متنی نوشتم الا متنی درباره رفتن
خوب قسمت این بود که متنی درباره رفتن و درباره خودم بنویسم .
شرمنده از همه دوستانی که نمی تونم بهتر از این بنویسم
آخه حالم یه جوری ...
حتی نمی تونم از این وب و از شما دوستای خوبم بگذرم
نمی دونم کی می تونم برگردم و براتون دوباره بنویسم
یا اون روزی که برگردم زنده باشم یا نه ؟
من تا حالا طعم دل کندن رو نچشیدم که زمونه اینو به من یاد داد
که آدم از بهترین های زندگیش باید دل بکنه .نمی دونم که دیگه چی بگم پس سفارش می کنم که به نوشته زیر که یکی از
ترانه های احسان خواجه امیری هست دل بدید :
سلام ای غروب غریبانه سلام ای طلوع سحر گاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای ای شعر شب های روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب بشینم شب شکسته تورا می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تا تورا نسوزد به دل می سپارم تا تورا نمیرد
اگر چشمه واژه از هم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای بر بهار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ نو بهار همیشه
خوب دیگه رفقا دیگه بیش از این سرتونو درد نمیارم .
ما که باید بریم خدمت ، اما حتی نبود ما هم چرخه زندگی رو به هم نمی زنه
مثه روزهای دیگه شما زندگی تونو ادامه میدین .
اگه هر بدی خوبی از ما دیدید به بزگی خودتون ببخشید ،
هر چند که یادم نمی یاد به کسی خوبی کرده باشم در هر صورت مارو حلال کنید .
من نمی گم من رفتم می روم جایز نیست
من میگم، من بستم ماندن جایز نیست ، باید رفت … به نا کجا …

به گمان نقاش بودن صورتت را
بر بوم کشیدم
بی آنکه بدانم چرا باز هم جای چشم هایت خالی ماند
حال خودت بگو
در آن چشم ها چه چیزی داری
که هیچ وقت

اما شگفت را
انبوه سایه گستر مژگانش
چون ریشه های پرده ابریشم
جاری شدند از بن تاریکی
در امتداد آن کشاله طولانی طلب
و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده من
دیدم که می رهم
دیدم که می رهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت ریخت ریخت
در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
در یکدیگر گریسته بودیم
در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
دیوانه وار زیسته بودیم

شعری سرودم
مهندسی دید گفت :
باب کوبیدن است و ادامه داد :
آن را به من بده
تا یک شبه از آن
غزلی فرم بسازم
تا آن وقت بفهمی
که تکنو لوژی چیست
و زبان امروزی چیست
یک سال گذشت و همچنان ویرانه است
نمی دانم
مگر شعر من سقف نداشت
تا آسمان خراش شود
نمی دانم شاید هم بی سقف بود
شاید...

چرا؟
بی شرح
شکست کشتی
دوستت دارم
در چشم هایت
آهای ناخدا
چرا همیشه چشم هایت
طوفانیست ؟
چرا؟






