دنیای تاریک
تاریک است
می گویند باران می بارد
می گویند صدای شرشر باران زیباست
ولی من نمی شنوم
غرق در افکارم
کمک می خواهم
کمک کسی که من را رها کند
می خواهم از این تاریکی ها رها شوم
می خواهم صدای باران را لمس کنم

اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غمهایت را بشویم،
اگر ساز بودم زیباترین ملودی ها را برایت
می نواختم،
اگر پروانه بودم به گردت می چرخیدم،
اما افسوس ...
که نه بارانم ،نه سازم ونه پروانه.

انتظار بی پایان
بغض هایم را به ابرها می دهم
و قلبم را از نام تو پر میکنم
نام تو،
بر لب ها زیباترین آغاز
سوگند به چشمانت که به نامت مینازم!
آن لحظه های گنگی را که در کوچه های خاطرت
به دنبال خود می گردم
از پس کوجه های انتظار،نیاز
ماندنت را فریاد می زنم
میدانم خواهی آمد
راستی
شب است و من افسرده هستم!
بی تو،شادی ندارم وغم پرورده هستم!
تاریک است
ردپایم،در جاده و سایه ای خسته
پا به پای من می آید،
برای همغزل شدن
تاریکی
غمی افزود بر غم هایم
امشب
تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد
و شبی غمناک است!
خموش و مبهوت
بر جا می ماند
و کو قطره های اشک
که با آن آتش دل،
این شب تاریک را خاموش کنم؟
کنار پنجره ای می نشینم
می دانم خواهی آمد
باز هم کوچه را می نگرم
رد پای کوچه
و سایه چشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد!
و آکواریوم را پر می کند!
چرا که هیچ کس
غیر از نگاه آسمانی تو
نیابد اثرم

کلمه ای بودم
ساکت ودلتنگ
در طبقه ای از آسمان
تو از پشت پنجره ای ازلی
نگاهم کردی
و من غزلی شدم

سالهاست که عشقم را
در صندوقچه ی غبار آلود قلبم پنهان ساختم
وکلید این صندوق را در بطری تنهایی نهاده
و به دریای امید شناور نموده ام
تا شاید مسافری با زرورق مهتاب وکوله باری از محبت
آن را از آب برگیرد
نیاز نامه ام را بخواند وبه یاری ام بشتابد
آری اینگونه ثانیه ها را میشمارم
ودر حسرتکده ی غریب خود
به انتظار میشینم.





