اشک من
تا به کی
اشک من
مقیم آبادیه پاییزی
در گذر
از دره های مه گرفته روزگار
در چشم من
جز شوق بی عطش نیست
حتی،
در وسعت ناپیدای شب بی فرجام
زمزمه باد بی کس
در گوش من
هذیانی بیش نیست
اما،
در فصلی که مرگ به تاراج خواهد بود
آه!
می خواهی به کدامین
درد از
هزاران دردم مرهم باشی ؟

سکوت
وقتی بغض هایم شکسته شد
و نفس هایم
غرق شد در اندوه بی تابی،
فقط سکوت با من بود
گاهگاهی که تنم
خسته از لحظه ها
به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده میشد
شب هایی که باشم
خیس می شد ازاشک شبانه وحسرت
فقط سکوت با من بود
دیری است
که با درد خود هم آشیان شده ام
و هنوز،
سکوت با من است
کاش به جای تو
بر سکوت عاشق بودم!






