غم انگیز ترین ،پاییز اینجاست . در نگاه من، در حرف های ناگفته و تلنبار شده در سکوت سنگین شب .
در امتداد سخت ترین قدم ها ، در خرد شدن غرور برگی زیر پا . در سرخی رخسار و ابهام نقش بسته در
چشمانم . در شکسته شدن ساقه گلی در نگاه شیطنت بار کودکی ها. در کدامین مکان به بار خواهد نشست
لمس پاییزی ترین فصل سال ؟
حسرت ...
گذر کو چه پس کوچه های تردید ،نگاهم را در پاییزی ترین فصل سکوت رقم زد.

آیا سهم تواین است که در کوره راه غریب دلتنگی ها حضور سایه های سیاه و مبهم را همیشه با خود همراه سازی . آیا سهم تو رفتن به ماتمکده بی روح و خسته زندگی و دست و پا زدن در باتلاق رخوت و در ماندگی
است؟ بیا وبرای یک بار دلت را آفتابی کن .
اینگونه بی رحمانه بر گور آرزوهایت زار نزن ، چشمانت از این همه باران تنهایی خیس خیسند.
لب هایت از تکرار ظالمانه من (نمی توانم) به ستوه آمده اند . دستت را به پاکی ها بده و دریایی شو .
سهم تو، خوب زیستن است . بگذار عطر گل های بهاری روح نا آرامت را صیقلی کند تا از عطرشان
سر مست شوی . بگذار پاهای برهنه ات شن های نرم ساحل آرامش را احساس کند . تو باید با تمام کینه و
نامردمی ها بجنگی . بی هیچ واهمه ای بلند شوی و به آسمان ، به دریا ، به خو بی سلام کنی وبگویی چقدر
مشتاق دیدار پرندگان سر زمین خوشبختی هستی . بلند شو و دوباره لبخند بزن که زندگی از ان توست.

مرا ببخش،پیش از آنکه نگاهت کنم به پرنده ها سلام کردم ،مرا ببخش که خلوت زلالت را نادیده گرفتم و
قبل از آنکه به تو برسم پنجره های تو را شکستم ،
مرا ببخش که پشت دریچه های سکوت به آسمانت نرسیدم.
مراببخش...
هزاران بار مرا ببخش...

کاش می دانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه می سوزد.
کاش می دانستی شمع ارزوهای مرا باد جدایی تو خاموش کرد.
کاش می دانستی جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالیست.
کاش می دانستی این دل پس از تو دیگر ارزش نگه داشتن ندارد.
کاش قصه تنهایی مرا از چشمان بی فروغم می خواندی ،
حالا چگونه به نبودن همیشگی ات عادت کنم؟!






