آیا سهم تواین است که در کوره راه غریب دلتنگی ها حضور سایه های سیاه و مبهم را همیشه با خود همراه سازی . آیا سهم تو رفتن به ماتمکده بی روح و خسته زندگی و دست و پا زدن در باتلاق رخوت و در ماندگی
است؟ بیا وبرای یک بار دلت را آفتابی کن .
اینگونه بی رحمانه بر گور آرزوهایت زار نزن ، چشمانت از این همه باران تنهایی خیس خیسند.
لب هایت از تکرار ظالمانه من (نمی توانم) به ستوه آمده اند . دستت را به پاکی ها بده و دریایی شو .
سهم تو، خوب زیستن است . بگذار عطر گل های بهاری روح نا آرامت را صیقلی کند تا از عطرشان
سر مست شوی . بگذار پاهای برهنه ات شن های نرم ساحل آرامش را احساس کند . تو باید با تمام کینه و
نامردمی ها بجنگی . بی هیچ واهمه ای بلند شوی و به آسمان ، به دریا ، به خو بی سلام کنی وبگویی چقدر
مشتاق دیدار پرندگان سر زمین خوشبختی هستی . بلند شو و دوباره لبخند بزن که زندگی از ان توست.





