+
نوشته شده در 86/01/01ساعت 13:35  توسط محسن
|
درباره وبلاگ
من محسن ملاتبار فیروزجایی از یه کره خاکی که مردم اونجا میگن خاکی هستند اما من نمی دانم سرشتم خاکی هست یا نه نمی دانم ؟! از شهر بابل که تمام وجودمو من در اونجا سپری می کنم و تمام لحظه هایم(قسمتی حالا ما یه چیزی غرق کردیم) رو در یه کلبه یا قصر یا خوابگاه عدم (خونه)می گذرونم. تو یه روز از 365 روز از ایام که رو جلد شناسنامه ام نوشته 20 شهریور 1367 بدنیا اومدم . نمی دونم چرا بدنیا اومدم خودم خواستم یا نه یا منو برای هدفی آفریدن ؟ خلاصه باید یه جوری زندگی کنم که به من امر شده و تو تقدیرم ثبت شده . من هیچ هنری بلد نیستم و افکارم خود توهم است که حتی شیطان هم از انجام دادن اون بیزاره و ترس داره اما من می دونم که زندگی کردن ارزش داره می خوام پس با ارزش زندگی کنم . میدونی می خوام سرد و گرم زندگی رو بچشم تا مثه یه آدم بمیرم پس به آرزو نیاز دارم آرزویی که هدفدار باشه اونم واسه انسان بودن نه واسه خودم و نمی خوام باعث الگو سازی و نفرت دیگران بشم . هزار تا آرزو دارم اما نمی دونم که کدومش رو وردارم. برای همین این برگ و احداث کردم تا دوستان با خنجری که میزنن بدونم که آرزو چی هست بعد هدفمو انتخاب کنم و با اراده خوب به کمال برسم هر چند راه سختیه پس به کمک دوستان محتاجم و به نیمه پر لیوان نگاه می کنم(البته اگه چشام بخوان ).