می نویسم از تو و از موج یادی که میکوبد به ساحل بی قرار قلبم .
تا دورها تو را به نام اشک هایم می شناسم وبا لحن همیشگی گریه می خوانمت .
تو حس می شوی از آن سوی قلبم.از پشت حصارهای وجودم.
نمی دانم تا کی به سینه بیاویزم گل خاطراتت را؟
از کجا به دست های تو برسم ؟ از کجا به دست های تو برسم ؟
از کدام پنجره تو را ببینم ؟ از کدام هوا تو را نفس بکشم ؟
بگو . به من بگو که صدای تو همان آواز لرزانی است که نام مرا می شناسد .
بگو که هنوز هم رنگ چشم های مرا روی شیشه پنجره ی قلبت نقاشی می کنی .
بگو که می دانی من از جنس تنهایی ام و کوچیده به سرزمین غربت .
به شهر دلتنگی . صدایم کن .بگو که هنوز هم برای منی.





